تبليغاتX
تشنه به دنبال سراب


2 نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش
را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

کفش هایم کو ؟!

دم در چیزی نیست

لنگه کفش من این جاها بود !

زیر اندیشه ی این جا کفشی !

مادرم شاید این جا دیشب

کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان !

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت ...

پای غمگین من احساس غریبی دارد

شست پای من از این غصه ورم خواهد کرد

شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!

نبض جیبم امروز

تند تر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل بشود ...

جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق

که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد

« خواب در چشم ترش می شکند »

کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

« یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود »

دوستان ! کفش پریشان مرا کشف کنید !

کفش من می فهمید که کجا باید رفت

که کجا باید خندید

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف های دراز

من درین کله صبح ، پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

و به جایی بروم

که به آن « نانوایی» می گویند !

شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الان بروم ،... اما نه !

کفش هایم نیست ! کفش هایم ... کو ؟!

2 نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

فلک کور است
دل شوريده در گور است
صداي خنده وآواز مي آيد
ز کوي دلبرم امشب صداي ساز مي آيد
دلم بي وقفه مي سوزد
نمي دانم چرا تنگ است مي ترسم
قدم لرزان به سوي کوچه مي آيم
و با خودآهسته زيرلب ميگويم: خداياترس من از چيست؟
جشن عروسي امشب از کيست؟
صداي همهمه با صداي شيخ عاقد ميشود خاموش
صداي شيخ مي آيد:وکيلم من؟جوابم ده وکيلم من؟
صداي آشناي بله مي آيد
ومردم يک صدا با هم مبارک باد مي گويند
خداي من صدا از اوست/صداي آشنا از اوست
دلم در سينه مي افتد
براي مدتي ساکت/براي مدتي خاموش
و ناگه نعره اي درکوچه مي پيچد
مبارک نيست مبارک نيست
بگو ييدم دروغ است آنچه بشنيدم/دروغ است آنچه فهميدم
ولي صدايم در ساز ميميرد
ودامادش چه سر خوش از عزيزم بوسه ميگيرد
فلک کور است/خداي مهربان در اين زمان دور است
خداي من چه کس ميگويد اينسان ساکت و آرام بنشيني؟
اگر مردم نمي دانند تو اي نا ديده ميداني
همين دختر که امشب بله ميگويد
عروسي که ره به سوي حجله مي پويد
قسم مي خورد عروس ماست
عروس حجله گاه ماست
چه شد آن عهد وپيمانش؟
کجا رفت ان قسم هايش؟
که يعني عهد وپيمان هيچ؟
وفا و عشق و ايمان هيچ؟
قسم ها / اشکها / حتي خدا هم هيچ؟
عجب دارم چرا يارب تو خاموشي؟
خدايا آيا اين صحنه مي بيني و خاموشي؟
من امشب از خدا رنجور رنجورم
من امشب سخت بيمارم
رفيقان باده بر داريد"به بالين اين بيمار بگذاريد
من امشب از همه بيزار بيزارم
مرا تنهاي تنها با خداي خويش بگذاريد
شما آخر نمي دانيد!عروسي را که سوي حجله مي رانيد
تا ديروز عزيزم بود"همين ديشب کنارم بود
درآغوش قرارم بود
نمي دانم چرا جغدان به روي بام من امشب نمي خوانند؟
همين فردا اگر خورشيد پر گيرد"دلم تا اوج دلتنگي دوباره بال مي گيرد
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اين آسمان امشب نمي بارد؟
براي گريه کردن يک بهانه لازم است
اين هم بهانه!پس چه مي خواهد؟
فلک کور است دلم بيمار ورنجور است
چرا؟چرا مردم ره آن خانه را به شوق مي پويند؟
در آن خانه بجز نفرت چه مي جويند؟
بميرند آن کساني که امشب مبارک باد ميگويند
به عشق وعاشقي سوگند"که امشب را مبارک نيست
خداوندا عروسم شاد وخندان است
درو ديوارشان امشب چراغان است
ولي اي کاش ميگفتي به دامادش""نو عروسش با کسي هم عهد وپيمان است
من امشب سخت بيمارم//من امشب از خودم"ازچرخ گردون"ازهمه بيزار بيزارم

2 نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

A moment of glory called evolution
Could I see the world with the eyes of a child
A new begining, a moment of freedom
Like angles are singing a song full of joy
This side of heaven
Belongs to the children
I will be there, when the future arrives
A moment of glory called evolution
Could I fly away like a bird in the sky
No limitation, a new inspiration
A world that is free just as free as my mind
Communication
A new destination
The planet of vision is calling tonight
Another thousands of years seems so long
I am just a passenger
And the ride has just begun
Moment of glory
A moment of glory called evolution
Could I see the world with the eyes of a child
A new begining, a moment of freedom
Like angles are singing a song full of joy

This side of heaven
Belongs to the children
I will be there, when the future arrives

Moment of glory
Moment of glory
Moment of glory   Moment of glory

لحظه افتخار نقطه عطف ناميده شد
آيا مي‌توانستم جهان را با چشم يك كودك ببينم؟
يك شروعي تازه، لحظه آزادي
انگار كه فرشتگان نغمه‌هايي سرشار از شادي مي‌خوانند
اين سمت از بهشت متعلق به كودكان است
من هم آنجا خواهم بود تا زماني كه آينده روشن بيايد
لحظه افتخار نقطه عطف ناميده شد
آيا من مي‌توانم مانند پرنده‌اي كوچك در آسمان به دور دست پرواز كنم؟
بدون هيچ محدوديتي، با يك الهامي جديد
دنيايي كه آزاد هست، دنيايي كه ذهنها در آن آزادانه تفكر مي‌كنند
ارتباط با مقصدي جديد كه سياره روياهاست و امشب دعوت مي‌شويم.
هزاره‌هاي ديگر خيلي طولاني به نظر ميايد
من تنها مسافري هستم و براي شروع سوار شدم
لحظه افتخار
لحظه افتخار نقطه عطف ناميده شد
لحظه افتخار نقطه عطف ناميده شد
آيا مي‌توانستم جهان را با چشم يك كودك ببينم؟
يك شروعي تازه، لحظه آزادي
انگار كه فرشتگان نغمه‌هايي سرشار از شادي مي‌خوانند
اين سمت از بهشت متعلق به كودكان است
من هم آنجا خواهم بود تا زماني كه آينده روشن بيايد
لحظه افتخار
لحظه افتخار
لحظه افتخار
لحظه افتخار

2 نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "
پائولو كوئيلو

2 نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

... ومعنای دوم عشق

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"

جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."

شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .

2 نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ساسان |

 
حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت
این سیب را بخور -
حوا که درسش را از خداوند اموخته بود ،امتناع کرد 
مار اصرار کرد : این سیب را بخور . چون باید برای شوهرت زیباتربشوی
حوا پاسخ داد : نیازی ندارم . او که جز من کسی را ندارد 
مار خندید : البته که دارد
حوا باور نمی کرد . مار اورا به بالای یک تپه ، به کنار چاهی برد
 آن پایین است. ادم او را ان جا مخفی کرده
حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید . و سپس سیبی را که مار
به او پیشنهاد می کرد ، خورد
و سپس حوا و ادم اینگونه از بهشت رانده شدند
در حالی که ادم هیچ گاه نفهمید که حوا برای چه سیب را خورده است !؟
و همه حوا را ملامت کردند
2 نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ساسان |

چه شد ای مادرمحزون که زمین گیرشدی        چه شده دستخوش این همه تغییرشدی

دودهه نیست زعمرتوگذشته اما                      باورش سخت بود زودچراپیرشدی

زودترازهمه کس مزد رسالت دیدی                کاردنیاست تومظلومه تکفیر شدی

بین قدخم وگیسوی سفید وتن زخم                  گوشه خانه ی آتش زده زنجیرشدی

کوثری صاف تر وپاکترازشبنم ها                  شعله نزدیک توگردیده که تبخیرشدی؟

قاب چشم علی از دیدن توخالی ما                 بعدکوچه زچه روحالت تصویرشدی؟

خون پهلوی توهم بندنیایدعشق                        به خداتوسندآیه تطهیرشدی

بهرآن مردم نااهل زیادی بودی                    چه کشیدی توکه اززندگی ات سیرشدی

عشق این بودکه از دست تو برمی آمد          پیش روبه صفتان حامی یک شیر شدی                   

 بهرحیدرکشی ازراه توواردگشت                خوابشان لطمه به تو بود که تعبیر شدی

2 نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

غروب اشکهای من صدای خنده های تو

 

تمام لرزش دلم کبوتر نگاه تو

تو بهترین ستاره شبای خسته دلم

تو یک افق ترانه ای برای چشم های من

تو یک سبد طراوتی نهایت صداقتی

تو مهربانترین من ترنم لطافتی

تمام اشکهای من سکوت لحظه های تو

ترانه های قلب من صدای خنده های تو

امید هر خیال من ستاره شبای من

پر از شکوفه میشوم کنار خنده های تو

تقدیم به دوست خوبم مرضیه خانوم

2 نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

تو میروی و انگار آسمان میداند

سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند

تو میروی و دلم را غروب میگیرد

تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد

به پای گریه های یک نگاه می نالد

پرنده ای برای چشم های تو میخواند

تو میروی و دلم را سکوت میگیرد

دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد

دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد

برای غنچه های غم شکوفه می چیند

تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند

زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

2 نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ساسان |

بايد قدم بزنم...

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام
خدا زياد هم بزرگ نيست
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرزهاي مقطعي مي شوم
تب مي کنم و هذيان مي گويم
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند
مي دانم زياد مهمان نخواهم بود
اين را نه از خود که او به من گفته است
زمان مي گذرد

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم

بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم
من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم
مدتي هست که خيلي افسرده ام
از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي دارم
من روح خود را معتاد به زنده بودن کرده ام
و از اين متاسفم
و بيشتر از اين تاسف مي خورم، روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم

من اين روزها مدام هذيان مي گويم
آسمان براي من بنفش است

بايد کمي قدم بزنم ......

2 نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

من عاشق هیچ کس نیستم.

 من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم که هرچه شبنم از اوست.

عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موج.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

 عاشق گوش کردن به دلاشان.

 عاشق خنده هاشان و دیوانگی هاشان.

 من عاشق چرخ و فلکم.

 عاشق نان و پنیر و سبزی... آه که چه حالی دارد.

 میتونم عاشق بشم وقتی باران می بارد.

 عاشق دلباختن با یک نگاهم.

من عاشقم.

 عاشق بغض های خفته ام.

 عاشق بوسیدنم.

عاشق گریستن در حضور دوستم

 عاشق سکوت مرموز دل های شکسته ام.

 عاشق نگاه خیره به دیوارم.

عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای حافظ.

 من عاشق صدای مادرم هستم.

 عاشق آرامشی که به من می بخشد.

 عاشق موسیقی ام.

من عاشق نواختن هم هستم

 و روزی من خواهم نواخت.

 غم های دلم را خواهم نواخت و شکستنش را به تار خواهم کشید.

من عاشق لحظات غروبم و عاشق برگ زرد خزان.

عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک عاشق دل شکسته ام.

شاید این برگ ها هم تابع دل اوست....

در آخر اینکه من همراه غروب عاشق می شوم و همه طول شب را عاشق می مانم.

 به سرزمین خیال می روم و از عشق می نویسم.

از احساس خوب عاشق بودن.

من عاشق همین احساسم همین

2 نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ساسان |

 

آزادی

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را..

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را..

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

من زاده ام

تا بخوانمت به نام: آزادی

2 نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

 

می آموزمت
لبخندت را
زیبائیت را!
به کدام زبان زنده ی دنیا حرف می زنی
که مرده ها در خاک زبان بازمی کنند؟!
که پرستوهای چله نشین
 به ویرانه های تنت مهاجرت می کنند؟!
تمرینت می کنم
مثل مردی که آنقدرتمرین زندگی کرد تا مرد
من اما  قول میدهم هرگزنمیرم!
بیا این فنجان قهوه را تلخ ترازهمیشه بنوشیم
دستانم، خالی ازبودنت که می شود
 بوی مرگ می گیرد!
تکرارت می کنم
مثل نت هائی که هرروزتکرارم می کنند!
مثل آکاردئونی که آنقدربالا و پایین میشود
تا درسرانگشتان پیرمرد، سربه ریتم درآورد!
باید خودم را ازمیان این نت های نارس
 سالم به دنیا بیاورم!
جهان با ما بیگانه است
و تو هرروز
ازیک فنجان قهوه ی تلخ به دستم می رسی!
 این مجسمه ساز
هنوزمی تواند خطوط روی پیشانیت را
خط به خط حفظ کند
وتورا ازمیان هزاران خطوط در هم
سالم به دنیابیاورد!
ما به دنیا آمده ایم
دنیا به ما نمی آید!
 تو هر روززیباتر به دنیا می آیی
دنیا هرروززیباترمی شود! 
می آموزمت
لبخندت را
زیباییت را!
  

2 نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ساسان |

بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.
بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيد هستند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود توى جيب گذاشت و بعضى‌ها را توى کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.
بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌ زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدم‌ها در کلاس‌ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.
بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.
بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.
بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.
بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.
بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.
بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌رو خيابان به فروش مى‌رسند.
بعضى آدم ها را کادو مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.
بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزه‌ها به سرقت مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.
بعضى از آدم‌ها خاطره‌ اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.
بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.
بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.
بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.
بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.
بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.
و ...


ما از کدام دسته‌ايم ؟

2 نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

نظرتون در رابطه با این عکس چیه؟

2 نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ساسان |

سرشماری

سوالات مامور آمار و جواب های ...
آبادان
- سلام
- سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!!!
- ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
- خو کوکا منم مامورم !
- کارتتون لطفا
- خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
- خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
شیراز
- سلام
- سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو - تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم !
اصفهان
- سلام
- سلام دادا
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
- تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
- شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله . یه ژیان دارم.
خرم آباد
- سلام
- کر سلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 11 تا دختر 16 پسر جمعا 35 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکل
- متشکرم.
عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 244 تا
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- 200 تا پسر آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!
- متشکرم!!! خدانگهدار
- فی امان الله.
زاهدان
- سلام
- شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
- بسیار عالی!!!
قم
- سلام حاج آقا
- سلام علیکم و رحمه الله برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
- ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل - مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.
- تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاح
- صحیح .
- وقت نماز برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم

2 نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ……….امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن

 

به جای سیل اشک که فردا بر مزارم می ریزی ……….امروز با تبسمی شادم کن

 

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی …..

 

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن

 

من امروز به تو نیاز دارم نه فردا………

 

2 نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

Time, it needs time
To win back your love again
I will be there, I will be there
Love, only love
Can bring back your love someday
I will be there, I will be there

Fight, babe, I'll fight
To win back your love again
I will be there, I will be there
Love, only love
Can break down the wall someday
I will there, I will be there

If we'd go again
All the way from the start
I would try to change
The things that killed our love
Your pride has built a wall, so strong
That I can't get through
Is there really no chance
To start once again
I'm loving you

Try, baby try
To trust in my love again
I will be there, I will be there
Love, our love
Just shouldn't be thrown away
I will be there, I will be there

If we'd go again
All the way from the start
I would try to change
The things that killed our love
Your pride has built a wall, so strong
That I can't get through
Is there really no chance
To start once again

If we'd go again
All the way from the start
I would try to change
The things that killed our love
Yes, I've hurt your pride, and I know
What you've been through
You should give me a chance
This can't be the end
I'm still loving you
I'm still loving you

I'm still loving you, I need your love
I'm still loving you, Still loving you baby

I'm still loving you, I need your love
I'm still loving you, I need your love
I need your love
 
زمان. زمان مي‌خواهد تا دوباره عشق‌مان را از سر بگيريم
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي  عشق ما را برگرداند
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
ميجنگم، صادقانه مي‌جنگم
تا عشقمان را برگردانم
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
عشق و تنها عشق است كه مي‌تواند روزي اين ديوار بين ما را بشكند
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
واقعا هيچ راهي نيست تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
من هنوز هم عاشقت هستم
تلاش مي‌كنم، صادقانه تلاش مي‌كنم
تا اعتمادت را نسبت به عشقم جلب كنم
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
عشق، عشق ما تنها چيزيست كه نبايد دور ريخته شود
من همچنان عاشق خواهم بود و ادامه خواهم داد
اگر ما تمام راه ‌ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
غرور تو ديواري مستحكم ساخت كه من نمي‌توانم از ميان آن عبور كنم
واقعا هيچ راهي تا عشقمان را از سر بگيريم؟؟؟؟
اگر ما تمام راه‌ ها را دوباره از ابتدا آغاز مي‌كرديم
من تلاش مي‌كردم تا تمام چيزهايي كه عشق ما را مي‌كشت تغيير دهم
آري من غرورت را آزرده‌ام
من مي دانم كه تو در ميان چه بوده‌اي!
اما بايد يك بار ديگر و تنها يك بار ديگر به من فرصت دهي
اين نمي‌تواند پايان باشد
من هنوز هم عاشقت هستم
من هنوز هم عاشقت هستم، من محتاج عشق تو هستم
من هنوز هم معصومانه عاشقت هستم
من محتاج عشق تو هستم
من محتاج عشق تو هستم
من محتاج عشق تو هستم
 
 
2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

ازدواج آهو و الاغ

آهو خيلي خوشگل بود .
يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟

آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند

2 نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

امروز يه سري عكس سه بعدي كه خيلي جالبه برام میل کرده بودن خوشحال میشم که شما هم ببنید

2 نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ساسان |

عشق همه چيز است
در قلب من باران مي‌باريد
در ژرفاي وجودم پايين مي‌آمد
روحم را در خود غرق مي‌كرد
اين سكوت من را به تلاطم مي‌آورد
من دمي هستم براي خاموشي اين شعله
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
عشق من را معتقد نگاه مي‌دارد
در ميان تاريكي مي‌تواني صدا كردن من را حس كني؟
عشق من را نجات مي‌دهد هنگامي كه در رويا سير مي‌كنم
عشق و تنها عشق.........همه چيز عشق است
صاعقه مي‌زند در بالا
پيش از اينكه به زمين بخورم تنها عشق را مي‌شناختم
و حالا ضربه‌هاي كسي
در كنار من طنين انداز شده
من دمي هستم براي خاموشي
و من هرگز كم  نخواهم آورد
من منتظر زمان هستم تا من را با خود ببرد
به مانند طوفان شديدي كه دريا را به خروش مي‌آورد
قوي ايستاده‌ام و آنسو را نظاره مي‌كنم
2 نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط ساسان |

 

اگر عمر دوباره داشتم

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى  روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه
مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم .
سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم.
بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل   تر است"
2 نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ساسان |

 دوست داشتن به ۲۵ زبان دنیا

۰۱انگلیسی:  I Love You
02) ایرانی باستان:  Tora doost daram

03) ایتالیایی:  Ti amo

04) آلمانی:  Ich liebe Dich

05) ترکی:  Seni
Seviyurum
06) فرانسوی: Je t'aime

07) یونانی:  S'ayapo

08) اسپانیایی: Te
quiero
09) هندی: Mai tumase pyre karati hun

10) عربی:  Ana Behibak

11) ایرانی : Man doosat daram

12) ژاپنی: Kimi o ai shiteru

13) یوگسلاوی: Ya te volim

14) کره ای: Nanun tangshinul sarang hamnida

15) روسیه : 
Ya vas liubliu
16) رومانی: Te iu besc

17) ویتنامی: Em ye^u anh

18) اکراینی: Ja tebe koKHAju

19) تونسی: Ha eh bak

20) سوریه :Bhebbek

21) سویسی(آلمانی): Ch'ha di
ga"rn
22) سوئدی: Jag a"Iskar dig

23) آفریقایی: Ek het jou liefe

24) باواریان:  I mog di narrisch gern

25) آلبانی: te
dua18

2 نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

همزيستي شگفت انگيز گرگ و بز

نگهبان باغ وحش بوستان قلعه سفيد «ناچونگ» چين وقتي سراغ قفس بز رفت تا به آن غذا بدهد يك قلاده گرگ را كنارش يافت.

او فراموش كرده بود قفل قفس اين گرگ را بزند و در كمال تعجب ديد حيوان تيز دندان در مقابل دام آرام، زانو زده و به چشمان آن خيره شده است.
«چو» از ترس اينكه بز، لقمه چپ گرگ شود آنها را از هم جداكرد اما هر دو حيوان كه به شدت به هم علاقه مند شده اند چند شب براي هم «زوزه» و «بع بع» كردند تا اينكه نگهبان مجبور شد آنها را كنار يكديگر قرار دهد.
دو دوست خبرساز به اندازه اي به هم انس گرفته اند كه نمي توانند لحظه اي دوري هم را تحمل كنند. پيش تر همزيستي چند جوجه با ببر، پاي بازديدكنندگان زيادي را به يك باغ وحش «تني حيانگ ولنگ» چين كشاند.
چند تولد ببر اين باغ وحش، مادرشان را از دست دادند و نگهبانان مجبور شدند با شيشه به آنها شير بدهند.گزارش ايسكانيوز مي افزايد، چهار ماه بعد مسولان از ترس اينكه توله هاي بي مادر، طبيعت وحشي شان را فراموش كنند چند جوجه را در قفسشان گذاشتند تا با دريدن آنها به گوشتخواري رو بياورند.ببرها اما به جاي خوردن جوجه هاي لذيذ به آنها انس گرفتند.اكنون ببرها به جوجه ها عادت كرده اند و با هم بازي مي كنند.
مدير باغ وحش «شي جيانگ ولينگ» مي گويد: همزيستي ببرها و جوجه ها پديده نادري در طبيعت است اما مدت زيادي به طول نمي كشد.

این مطلب برام خیلی جالب بود میدونید چرا؟وقتی حیوانات درنده با حیوانات ضعیف خو می گیرند و به هم عادت می کنند ما انسانها همچنان به دریدن همدیگه ادامه میدیم و به جای اینکه بخوایم به هم عادت کنیم و به هم عشق بورزیم دل همدیگرو می شکنیم و معشوق خودمونو میرنجونیم .امیدوارم که از دستم ناراحت نشید 

2 نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط ساسان |

عشق به اعضاي خانه
دختری با مادرش مرافعه داشت . او بسیار عصبانی شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از یک فروشگاه کیک عبور می کرد ، احساس گرسنگی کرد . اما جیب دختر را بید خورده و حتی یک یوان هم نداشت .
صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . پیرزن دید که دختر درمقابل کیکها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی پرسید : عزیزم ، گرسنه ای ؟ دختر سرش را تکان داد و گفت : بله ، اما پول ندارم . پیرزن لبخندی زد و گفت : عیب ندارد . مهمان من هستی . پیرزن کیک و یک فنجان شیر برای دختر آورد . دختر بسیار سپاسگذار شد . اما فقط کمی کیک خورد و سپس اشکهایش بر گونه ها و روی کیک جاری شد . پیرزن از دختر پرسید : عزیزم ، چه شده است ؟ دختر اشکهایش را پاک کرد و گفت : چیزی نیست . من فقط بسیار از شما تشکر
می کنم . با وجود آنکه شما من را نمی شناسید ، به من کیک دادید . من با مادرم دعوا کردم . اما مادرم من را بیرون رانده و به من گفت : دیگر به خانه باز نگرد .
پیرزن با شنیدن سخنان دختر گفت : عزیزم ، چطور می توانی این گونه فکر کنی ؟ فکر بکنی ، من فقط یک کیک به تو دادم ، اما تو بسیار از من تشکر می کنی . مادرت سالها برای تو غذا درست کرده است ، چرا از او تشکر نمی کنی و چرا با او عوا می کنی ؟ دختر مدتی سکوت کرد . سپس با عجله کیک را خورد و به طرف خانه دوید . هنگامی که به خانه رسید ، دید که مادر در مقابل در انتظار می کشد . مادر با دیدن دختر بی درنگ خنده ای کرد و به دختر گفت : عزیزم ، عجله کن غذا درست کرده ام . اگر دیر کنی ، غذا سرد خواهد شد . در این موقع ، اشکهای دختر بار دیگر جاری شد . آری دوستان ، بعضی اوقات ، ما از نیکی و مهربانی دیگران تشکر می کنیم ، اما مهربانی اعضای خانواده مان را نادیده
 می گیریم .
دوستان عزیز ، آیا شما در زندگی تان با چنین مسئله ای روبرو شده اید ؟
بله ، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است
2 نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

يكی بود يكی نبود اما تو بودی              تو هميشه هستی و تموم نمیشی

تو مثل ترانه های عاشقونه                  با يه حكم كاغذی حروم نميشی
پشت پرده های خاكستری شهر            تو شبايی كه همه فكر گناهن

تو مثل پنجره های رو به ماهی              كه هميشه شاهد يه اشتباهن
دست آدمای برفی توی مهتاب              واسه ابری كردنت خيلی كوتاه بود

نقشه شكستن حصر نگاهت                از همون اول قصه اشتباه بود
خشم قطره های بارون اسيدی              توی تكرار تبسم تو مرده

كه يه فصل ناگزيرم تن باغچه                 به تو تكيه داده و زمين نخورده
يه ستاره ای كه از آخر دنيا                    دست جاده های تاريكو می گيری

دل چشمه های بی زائر و متروك            با تو روشن ميشه تو خاك اسيری
يكی بود يكی نبود فقط تو بودی             قصه هات هزار هزار فصل كتابن

از بنام تو شروع ميشن و هرشب           با خودت كنار بچه ها می خوابن...

2 نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

2 نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |

موشها هم تو سال خودشون در امان نیستن

2 نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ساسان |


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA